تبليغاتX
دلو
   اين روزها كاكا، فوتباليست محبوب برزيل با مسلمان شدنش خبرهاي جنجال‌برانگيزي را براي رسانه‌ها خلق كرده است. همزمان با ايام ماه مبارك رمضان، مسلمان شدن هافبك سرشناس برزيلي يكي از عناوين درشت رسانه‌هاي ورزشي در سراسر دنيا شده بود. در چند ماه اخير تعداد زيادي از فوتباليست‌هاي معروف اروپايي به دين مبين اسلام رو آورده‌اند كه اكثرشان مليت فرانسوي داشتند. اما اين خبر كه كاكا مسلمان شده است، كمي هيجان‌برانگيز شده است. به طور كلي مردم برزيل كه نژاد پرتغالي دارند، تعصب زيادي به اعتقادات خود دارند و كمتر پيش مي‌آيد كه رو به دين ديگري بياورند. ولي كاكا در سفري كه به كويت داشت مسلمان شدن خود را اعلام كرد. او اظهار داشت: مي‌خواهد رو به ديني بياورد كه پيام صلح و دوستي دارد. او گفت: هر انساني در زمينه انتخاب راه خود آزاد است و مسئله دين نيز يك امر شخصي است، از اين رو كسي حق دخالت در اين موضوع را ندارد. من هم با آگاهي كامل و مطالعه دقيق، تصميم به مسلمان شدن گرفتم و اميدوارم كه مسئولان و اعضاي باشگاه ميلان، تيم ملي برزيل، طرفداران و دوستانم نظرشان نسبت به من تغيير نكند! او حالا‌ نامش را عبدالرحمان گذاشته است.
    
    بيداري از خواب
    كاكا قصد دارد مانند گذشته در تبليغات محصولات آديداس شركت كند و به فعاليت‌هاي خود مانند سابق ادامه دهد. او مي‌گويد: مسلمان شدنم تاثيري در شيوه فعاليت من نگذاشته تنها ديدگاه من نسبت به جهان عوض شده و آگاهانه‌تر و هوشيارتر به دنيا نگاه خواهم كرد. گويا در خواب بودم و اكنون از يك خواب سنگين بيدار شدم و در دنياي روشن چشم باز كردم.
    
    تولد يك ستاره

    اما اين بازيكن برزيلي كه با پيراهن شماره 8، يادآور (سوكراتس) است كيست؟ ريكاردو كاكا مهاجم - هافبك برزيلي در 22 آوريل 1982 در شهر برازيليا، پايتخت برزيل چشم به جهان گشود. نام او برگرفته از زبان پرتغالي است.
    وقتي (ريكاردو) كوچك بود صاحب برادري به نام (رودريگو) شد. رودريگو با زبان كودكانه‌اش نمي‌توانست به راحتي نام برادر بزرگ خود را كه (ريكاردو) بود، خطاب كند، لذا او را )Caca( مي‌ناميد. همين نام بر روي ريكاردو باقي ماند. او مي‌گويد: نام كاكا براي من خوش‌يمن بوده است.
    ريكاردوي هفت ساله در كوچه و خيابان‌ها پا به توپ بود. به گفته والدينش هيچ‌گاه او را بدون توپ نمي‌توانستند مشاهده كنند. كاكا 12 سال بيشتر نداشت كه وارد باشگاه سائوپائولو شد و در يك تورنمنت، با تيم زير چهارده ساله‌ها بازي كرد. مسئولان باشگاه به استعداد وي پي بردند و او را تشويق به بازي فوتبال كردند. از ابتداي سال 2001، عضو تيم بزرگسالان سائوپائولو شد و در 131 بازي رسمي، 48 گل زد و خيلي سريع قدم به دنياي حرفه‌اي‌ها گذاشت. او در سن 21 سالگي پيراهن شماره 22 ميلان را بر تن كرد؛ در واقع در سال 2003 تيم خانگي سائوپائولو را ترك و وارد ميلان شد.او توانست به سرعت خود را در ميان بازيكنان مطرح قرار دهد.كاكا در ميلان محبوب شد. آمارها نشان مي‌دهند كه او هم‌تراز (آندره شوچنكو) و (پائولو مالديني) هوادار داشته است.
    
    پسري بازيگوش
    كاكا از همان دوران نوجواني پسري بازيگوش بود. او با موهاي سياه و چشمان نافذش خود را در دل همه جا كرد. وقتي سوار بر موتور (هارلي ديويدسن) و يا (بي‌‌ام‌و 1400) خود مي‌شد توجه همه را به خود جلب مي‌كرد. او به يك نام معروف و جنجالي تبديل شد البته نه در زمين فوتبال بلكه در ميان دوستانش آن هم به دليل روحيه شاد و بانشاطي كه داشت.يك بار با دوستانش شرط بست كه در يك پرش خطرناك در استخر شركت كند اما سرش به لبه استخر خورد و آسيب جدي ديد، در نتيجه مدتي از صحنه فوتبال دور شد تا بهبود پيدا كرد. وقتي در خيابان‌هاي ميلان قدم مي‌زد و يا با مادرش سوار بر اتومبيل لوكس خود مي‌شد، نگاه‌هاي همه به سوي او جلب مي‌شد. كاكا به طور كلي فردي متواضع و مهربان است و همين مسئله همه را به سوي خود جلب كرده است.
    
    و ازدواج در سال 2005
    وي در 23 دسامبر 2005، در حضور ششصد مهمان در يك كليسا در برازيليا با كارولين 18 ساله فرزند نماينده شركت (ديور) شهر سائوپائولوي برزيل پيمان ازدواج بست، گرچه پيش از اين گفته مي‌شد، كارولين دختر صاحب (ديور) است اما بعد مشخص شد كه شايعه‌اي بيش نبود و كارولين دختر نماينده شركت آرايشي و بهداشتي و توليدكننده عطر و ادوكلن (ديور) در برزيل است، از مهمانان ويژه مراسم ازدواج آنان بايد به نام‌هايي چون رونالدو، آدريانو، ديدا، باتيستوتا و مربيان تيم ملي برزيل اشاره كرد. كارولين و كاكا براي اولين بار در سال 2002 در يك مهماني همديگر را ملاقات كردند و همين آشنايي تبديل به ازدواج آنان شد. حتي وقتي كاكا از سائوپائولو در سال 2003 به سوي ايتاليا رفت، كارولين كه يك بچه مدرسه‌اي بود در انتظارش ماند و فقط اوقات تعطيلات را به همراه خانواده نزد كاكا به ميلان مي‌رفت. بالاخره آنان سال گذشته با يكديگر ازدواج كردند و هر دويشان از ازدواج‌شان، احساس خوشحالي و خوشبختي مي‌كنند.
    
    دين اسلام، دين مردمي
    كاكا يك ماهي است كه مسلمان شده از اين رو توجه بيشتري از نشريات روز جهان را معطوف خود كرده است، به همين مناسبت مجله (نوولا) با او يك گفتگوي خودماني و دوستانه صورت داد كه در ذيل خواهيد خواند.
    _ نظرت درباره دين اسلام چيست؟
    كاكا: دين اسلام يك دين مردمي و متعادل است. ديني مملو از دوستي و صلح و شادماني من با مطالعه چندين كتاب به ويژه كتاب آسماني مسلمانان (قرآن) رو به اسلام آوردم و از انتخابم راضي هستم.
    _ نظرت درباره جام‌جهاني 2006 چه بود؟
    كاكا: تجربه خوبي بود اما دردسرهاي زيادي داشت. برزيل در آلمان خوب بازي نكرد، شايد به دليل خستگي بيش از حد بازيكنان بود. من نيز خسته بودم. پس از به پايان رسيدن جام‌جهاني و عدم موفقيت برزيل، نياز به استراحت بيشتري داشتم، خوشحالم كه همسرم كارولين وضعيت مرا درك كرد و به پيشنهاد من در (سائوپائولو) به استراحت پرداختم.
    _ موسيقي مورد علاقه‌ات چيست؟
    كاكا:من موسيقي را دوست دارم به غير از موسيقي‌هاي Heavy همه نوع موسيقي را مي‌پسندم و به موسيقي برزيلي و ايتاليايي بيش از ديگر موسيقي‌ها گوش مي‌دهم، مي‌خواهم بگويم علاقه بيشتري به موسيقي فولكوريك دارم.
    _ بهترين دوستانت چه كساني هستند؟

    كاكا: من دوستان زيادي دارم. رونالدو و روبينيو از دوستان خوب من محسوب مي‌شوند. ديدا، كافو و آموروسو هم نيز از بهترين دوستانم هستند. از سوي ديگر براي (پائولو مالديني) احترام خاصي قائل هستم و او را يك دوست خوب و يك رهبر واقعي مي‌دانم. به نظر من او بهترين بازيكن جهان است.
    _ درباره خانواده‌ات بگو؟
    كاكا: من به خانواده خود احترام زيادي مي‌گذارم و آنها را دوست دارم. پدرم مشاور من است و بايد بگويم كه مادري مهربان دارم و همسرم نيز بهترين حامي من در زندگي است.
    من و كارولين مدت زيادي است كه يكديگر را مي‌شناسيم. او علاوه بر تحصيل مي‌خواهد در زمينه طراحي لباس با (چور جيوآرماني) كه از دوستان خانوادگي ما به شمار مي‌آيد همكاري داشته باشد. خوشحالم كه يك همسر باهوش و بااستعداد دارم و اميدوارم در آينده زندگي آرام و راحتي داشته باشيم.
    _ ورزش‌هاي مورد علاقه‌ات به غير از فوتبال؟
    كاكا: گلف، اتومبيلراني، تنيس، شنا، موتورسواري و اسكي روي برف را دوست دارم. در زمستان به اسكي مي‌روم و هميشه هم به زمين مي‌‌خورم و دست و پايم صدمه مي‌بيند. همچنين عاشق اتومبيلراني هستم و آيرتون سنا با وجود اين‌كه نزديك به يازده سال از مرگش مي‌گذرد را تحسين مي‌كنم. در ضمن شوماخر و آلونسو نيز از بهترين اتومبيلرانان جهان محسوب مي‌شوند.
    _ براي آينده چه هدفي داريد؟
    كاكا: دوست دارم با ميلان در ليگ ايتاليا و باشگاه‌هاي اروپا موفق شوم. بزرگ‌ترين هدف من قهرماني در جام باشگاه‌هاي اروپاست و مي‌خواهم روزهاي زيبايي در فوتبال ايتاليا بيافرينم. اميدوارم در جام‌جهاني آينده بتوانيم يك بار ديگر قهرمان جهان شويم.
+ نوشته شده در  شنبه 27 آبان1385ساعت 19:7  توسط هلیا  | 

 

همه فكر مي كنند در زندگي عادي هم مثل ژوبين هستم؛ عاشق و رمانتيك. يك عاشق بدون اسب سفيد

 

خوشحال ايد پنج ماه است جلد نشريات زرد هستيد؟
خيلي جاها شيرين بود، خيلي جاها تلخ. مجلة زرد را هم بهتر است بگوييم عامه پسند. به هر حال هم بهره بردم، هم ضربه خوردم.
چه تلخي اي؟ خودتان خواستيد معروف شويد.
بعضي موقع ها آن قدر تلخ بود كه دندان هايم ريخت! آخرهاي فروردين آن قدر عصباني شده بودم و دندان هايم را فشار دادم كه قسمتي از دندانم وقتي خواب بودم خرد شد. اين را به هيچ جا نگفتم. شما تيتر بزنيد تا سهمي از زردي ببريد! ولي در عين تلخي، شيريني اش مي چربيد.
پس همچين از زردي  هم بدتان نمي آيد.
يك نشريه زنگ زد گفت: ما آن شماره اي كه با تو مصاحبه كرديم، فروشمان چند برابر شد. بيا يك بار ديگر مصاحبه كنيم تا فروش ما برود بالا. نمي گويم نان رسان ام، ولي اگر كسي از قِبَل اسم من نان بخورد، خدا را شكر امثال آن مجله با صداقت بيشتري با من برخورد كردند تا بعضي از نشريات مثلا تخصصي و پرمدعا.

 


اما به چه قيمتي؟
اگر مجله اي با مخاطب اش اين قدر صداقت دارد كه با تيترها و عكس هاي خصوصي بخواهد بفروشد، به خودش ربط دارد. مثلا در يك اكران خصوصي كنار فرهاد قائميان نشسته بودم. يك نشريه به جاي فرهاد، عكس بازيگري را گذاشته بود و نوشته بود عكس جديد از پورسرخ. من بايد خودم را بكشم؟ به هر حال كنار مي آيم با قضيه. شما كارتان تغيير در تيترهاست، به من ربطي ندارد چه مي كنيد. من حداكثر مي توانم جلوي مصاحبه ها را بگيرم. ولي حالا چه ايرادي دارد عكس بزنند. من نه گارد مي گيرم نه باد مي  كنم. زندگي خودم را مي كنم.
پس اين صد نكتة خواندني از پوريا پورسرخ از كجا مي آيد؟
من به كسي صد نكته  اي نگفته ام. اما ايده بامزه اي است به شرط اين كه به صد گير ندهيم. اگر چهل تا شد همان ها را چاپ كنيم. شصت تاي ديگر را نبايد الكي پر كرد. اين كه من چه درسي خوانده ام شايد براي كسي جالب باشد. ولي اين كه به چه رنگ و ادكلني علاقه دارم، چه چيز جذابي دارد؟ مثلا در همين صد نكته موردي به اشتباه از من چاپ شد كه در شماره بعد همان نشريه سوءتفاهم به وجود آمده برطرف شد.

 


مگر خودتان نگفته ايد؟
چرا. آن اوايل بي تجربگي كردم و گفتم. حتي يك جايي آدرس اي ميل ام را دادم. الان حداقل 1842 تا اي ميل نخوانده دارم. خيلي نامه درِ خانه مان مي آيد. همه فكر مي كنند در زندگي عادي هم مثل ژوبين هستم؛ عاشق و رمانتيك. يك عاشق بدون اسب سفيد. اما الان جواب همه را نمي دهم. اول همة مصاحبه ها را مي خوانم، بعد اجازة چاپ مي دهم.
دردسر برايتان درست نشده؟
چيز بنيان كني نبوده. با اطمينان به تان مي گويم اين مسير را با كمترين حاشيه آمده ام. اما يك سري مطالب تخريبي بود.
چه مطالبي؟
ببين، ما هميشه ضد ريتم و مخالف جريان در جامعه داريم. براي همين بعضي نقدها عليه من احساسي و غيرمنصفانه بود.
حتي يكي از نشريات تخصصي هم بدون اين كه من را ببينند، نوشتند صداي من شبيه فلاني است. از آن ها، بيشتر از زردها ضربه خوردم. ما قضاوت هايمان بي رحمانه و آني است. بد، همديگر را مي گوييم. خودم را مي گويم، هيچ وقت يادم نمي رود دو سال پيش جشنوارة فجر در سالن مطبوعات بودم. فيلم گل يخ قرار بود پخش شود. گلزار آمد داخل سالن. همان جوي كه بيرون در خيابان هست، در سينماي مطبوعات هم ايجاد شد. همة آن هايي كه داعيه دار بودند، ريختند براي عكس و امضا.
اين كه مي گفتند صدايت شبيه فلاني است، يعني تخريب؟
نه، فقط اين نبود. ملغمه اي از همه چي بود. بعضي  موقع ها چيزهاي بي ربط مي چسباندند به من. يك بار قرار يك مصاحبه را رد كردم. صاحب نشريه با لحن گوسفندفروش ها به من گفت: اين هم تموم مي شه، مي آي دنبال ما. بعد ديد من با مجلة ديگر حرف زدم. شروع كردند به چسباندن حرف هاي بي معني. به يك جايي رسيده بود كه وقتي شمارة مجله اي مي آمد و من روي جلد بودم، خدا شاهد است روزشماري مي كردم شمارة بعدي بيايد. حتي تصميم گرفتم از جلوي كيوسك هاي مطبوعاتي رد نشوم. يك بار يكي گفت: به اندازة تيراژ مجلاتي كه روي جلدشان هستي، به تعداد دشمنانت اضافه مي شود. ديدم پربيراه نمي گويد

از مطبوعات ناراضي هستي؟
نه از هيچ كدام. فقط آن هايي را كه با شخصيت من بازي مي كنند به خدا واگذار مي كنم.
ولي انگار از جنجال خوشت مي آيد.
نه بابا! اين جا با خارج فرق دارد. به هر حال، وزارت ارشاد به همه چيز نظارت دارد. من مدتي در بولتن وزارت كشاورزي كار مي كردم. مي دانم خط به خط را كنترل مي كنند تا جامعه دچار مشكل نشود. اين جا انگليس نيست. من هم بن افلك نيستم، جنيفر لوپز هم در كار نيست. اگر خبري از كارهايم چاپ شود، خوشحال مي شوم، ولي از جنجال خوشم نمي آيد. اين كه مثلا من چشم ديدن فلاني را ندارم يا استقلالي ام يا پرسپوليسي!
اگر از فردا روي جلد هيچ نشريه اي نباشيد، چه حسي پيدا مي كنيد؟
اگر از سكه بيفتم، ناراحت مي شوم. اما از جلد افتادن با از بورس افتادن فرق دارد. من كارم نمايش است. ابزارم، خودم هستم. طبيعتا دوست دارم به اندازه اش توي بورس باشم. اين با روي جلد رفتن و در حاشيه بودن فرق دارد. روي جلد بودن يا نبودن دغدغة من نيست. دغدغة مطبوعات است.
مي خواهيد به كجا برسيد؟ مي  خواهيد مثل بهرام رادان عمل كنيد يا مثل گلزار؟
من هيچ كدام از اين بچه ها را به طور كامل قبول ندارم مطمئنم نسل ما بر حسب امكاناتي كه دارد هنوز خيلي بيشتر جا براي نشان دادن خود دارد. فكر مي  كنم نسل قبل ما خيلي بهتر كار كرده اند مثل انتظامي، نصيريان و خسرو شكيبايي...
خب، يعني چي؟ يك كاري مي كنيد هميشه روي جلد بمانيد يا مثل پارسا پيروزفر از مصاحبه و مطبوعات و اين چيزها كنار مي كشيد؟
همه چيز در حدش خوب است. استادي به من گفت: تو بايد دو برابر بقيه كار كني، چون تو هر چي زور بزني به خاطر قيافه ات مي گويند اين از آن بچه قرتي هاست. اما سعي كرده ام در موفقيت وفا نخوابم. در صاحبدلان، 180 درجه فرق دارم. به شدت به گريم شاهين در سريال صاحبدلان علاقه مندم و معتقدم از بهترين گريم هايم بوده.


براي اين كه به ظاهرتان اهميت مي دهيد و نمايش قيافه تان مهم است؟
نه، خواستم صورتم همان باشد. مي خواستم ببينم مي توانم نقش بچه سرتق را با همين چهرة خودم در بياورم. سعي كردم ريتم تندتري انتخاب كنم، حركات زيادي در دست و پا داشته باشم.
چرا برگشتيد تلويزيون، مگر در سينما پيشنهاد نداشتيد؟
چرا داشتم، ولي همه اش نقش عاشق رمانتيك بود. من در اين 5 ماه دو تا انتخاب بزرگ كردم، يكي بازگشت به تلويزيون كه فكر كنم، كار خوبي باشد، دومي هم شكستن نقش عاشق رمانتيك. ضمن اين كه در اين مدت از سينما هم غافل نبودم و در سه فيلم بازي كردم.
چرا در اين مدت، خبري از كارهاي هنري ات نبود و همه اش حرف از مسائل شخصي ات بود؟
به من چه! باور كنيد روزي كه تيتر زدند در بيمارستان بستري شده ام، كار مادرم به آب قند كشيد. بندة خدا شمال بود و من هم سر كار بودم و امكان برقراري ارتباط نبود. دو روز از من خبر نداشتند و من هم بي خبر از همه جا سر فيلم برداري...

 


مگر اتفاقي افتاده بود؟
آره، سكانس آخر فيلم پسران آجري (به كارگرداني قاري زاده) بود. در پارك گفت وگو دالان هايي است كه باغبان آن جا مي گفت: هر هفته دو نفر سرشان اين جا مي شكند. آن روز هوا گرم بود. زمين را خيس كردند. من هم سريع آمدم تا زمين خشك نشده، كار را بگيرند و به زحمت دوباره نيفتند. فقط به ات بگويم كه همه از صداي برخورد سر من به سقف دالان برگشتند. شش تا بخيه خوردم. شدت خونريزي شديد بود.
كار چي شد؟
ادامه پيدا كرد. يك هفته بعد از شكستن سر من، كنسرتي در فيلم داشتيم كه از مردم دعوت شد تا به عنوان تماشاچي بيايند. خيلي ها آمدند و تعريف كردند. انرژي مثبت خوبي از مردم گرفتم.
شما هم اهل اين حرف ها هستيد؟
تنها شباهت من و مارلون براندو اين است كه در جمع هزار نفري، اگر يك نفر انرژي منفي بفرستد، سريع مي گيرم. همين الان كه آمدم ، يك سري توي دلشان گفتند: باز اين بدتركيب اومد!
انرژي اي كه از من بيرون مي آيد، چطور است؟
اول مصاحبه، با نهايت ادب، متلك داشت؛ ولي الان بهتر شده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 16:25  توسط هلیا  | 

متولدسال۱۳۶۴درتهران و فارغ التحصیل از هنرستان سوره در رشته نمايش

باران کوثری ورود به سينما را با بازی در فيلمهای مادرش(رخشان بنی اعتماد؛کارگردان سينما)اغاز کرد وبدليل بازيهای هنرمندانه و خوبی که از وی تا کنون ديده شده است به يکی از چهره های محبوب سينمای ايران بدل گشته است پدر او (جهانگير کوثری) نيز از تهيه کنندگان بزرگ و بنام سينماست.زندگی و رشددر اين خانواده هنرمندو تلاش و پشتکار خود او سبب گشته که  در هنر بازیگری بسيار خوش بدرخشد و کارهای موفقی را از خود بجای بگذارد

baran

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 آبان1385ساعت 16:30  توسط هلیا  | 

  مهدي سلوكي در 14 خردادماه سال 1361 در اصفهان به دنيا آمد، پدرش افسر نيروي هوايي ارتش و اصالتا تهراني است، زماني كه مهدي به دنيا آمد، سرهنگ سلوكي مامور به خدمت در پايگاه هشتم شكاري نيروي هوايي در اصفهان بود و به همين دليل شناسنامه‌اش را در اصفهان گرفتند پس از پايان ماموريت پدر به همراه خانواده به تهران بازگشت و در محله نارمك تهران سكني گزيد.

    مادر او اصالتا اراكي است، فرزند اول خانواده محمد در سوم اسفندماه سال 1358 به دنيا آمد، او مجري شبكه تهران است. خانواده سلوكي‌ها اصيل و متعصب و مذهبي‌اند. پدر و مادر هر دو تحصيلكرده و اهل فرهنگ و هنر بودند.
    دوران كودكي مهدي مثل بقيه پسر بچه‌ها، به شيطنت گذشت، در مجتمع مسكوني پايگاه هشتم شكاري مهدي اغلب اوقات با همراهي برادرش مشغول بازي‌هاي كودكانه بود.
    
    مهرماه سال 1367، مهدي به كلاس اول رفت، از آنجا كه محمد در كلاس پنجم همان دبستان درس مي‌خواند، ديگر بچه‌هاي مدرسه حريف شيطنت‌هاي او نمي‌شدند. مهدي بسيار باهوش و با استعداد و پرحافظه بود، اما به خاطر همان شيطنت‌ها فرصت كمتري براي درس خواندن مي‌گذاشت و هميشه شب امتحان براي نمره زحمت مي‌كشيد! برادرش هم به او كمك مي‌كرد و اين روال در دوران راهنمايي هم ادامه داشت تا اين‌كه وارد دبيرستان شد. مهدي هنرستان و رشته گرافيك را برگزيد در حالي كه در كودكي خود و خانواده‌اش آرزوي مهندسي، خلباني و پزشكي داشتند. او در هنرستان مالك اشتر تهران، درس خواند و در همين مقطع هم بود كه جذب كار هنري و تلويزيوني شد تا آنقدر سرش شلوغ شود كه
ديگر زياد به درس‌ها نرسد. البته مسير آينده‌اش را هم انتخاب كرده بود و گرافيك ديگر به كارش نمي‌آمد. او سال 79 ديپلم گرافيكش را گرفت و ديگر تمام وقت روي كار هنري و حرفه‌اي زوم كرد و انرژي گذاشت.    
    پس از پايان دوران خدمت سربازي و در شرايطي كه چند مجموعه بازي كرد و چند برنامه را به عنوان مجري در كارنامه داشت، احساس كرد كه در دانشگاه بايد شركت كند، به همين دليل براي كنكور خواند و در رشته بازيگري دانشگاه آزاد اراك قبول شد، منتهي حجم بالاي كار و كمبود وقت اجازه داد، او تا ليسانس پيش برود. گفتني است مهدي سلوكي نقاشي چيره‌دست است.
    
    درباره او مي‌گويند: هميشه معلم‌ها و ناظم‌ها از دستش شاكي بودند و هر روز يك جاي بدنش درد مي‌كرد تا اجازه بگيرد و به منزل برود! ديگر همه دستش را خوانده بودند، اما مهدي آنقدر طبيعي نقش بازي مي‌كرد كه اصلا جرقه بازيگر شدنش هم توسط يكي از معلمان زده شد و روزي به او گفت: تو بهتر است بروي هنرپيشه شوي!
    
    مهدي از كودكي نقاش قابلي بود تا جايي كه نزديكانش وقتي مي‌خواستند در هنر براي او آينده‌اي تصور كنند، او را در جايگاه يك نقاش حرفه‌اي و مشهور مي‌ديدند. عشق به نقاشي باعث شد او پس از دوره راهنمايي قيد دبيرستان و
خلباني و پزشكي را زده و وارد هنرستان گرافيك شود. زماني كه ماجراي بازيگر شدنش پيش آمد، هنوز نقاشي هنر اول مهدي بود و تا قبل از پخش مجموعه نرگس مهدي نيز در تمام مصاحبه‌هايش رسما مي‌گفت كه بازيگري نه شغل اول اوست و نه عشق و هنر اول و هميشه تاكيد داشت كه نقاشي را ترجيح مي‌دهد اما امروز ديگر چنين نيست. مهدي حتي تجربه برگزاري نمايشگاه نقاشي را هم با يكي از دوستانش دارد؛ چندي پيش نمايشگاهي به نام «سحرآميز» برگزار شد. مهدي در ميان ساير هنرها به خطاطي هم مسلط است اصلا خط خوش در خانواده سلوكي‌ها ارثي است و پدر و برادرش هم بسيار خوش خط هستند.
    رانندگي پشت فرمان اتومبيل به همان اندازه كه براي مهدي جذابيت تفريحي دارد، براي خانواده و دوستدارانش نگران‌كننده است چون او عاشق سرعت بوده و حتي در زندگي خصوصي هم معمولا با سرعت تصميم گرفته و عمل مي‌كند! البته مهدي راننده ماهر و باتجربه‌اي است، اما به دليل همين سرعت به طور متوسط هرماه تصادفي مي‌كند و هرگز كسي اتومبيل او را سالم نديده! (اولين ماشين او رنوي سفيد بود، بعد پرايد خريد و حالا 206 سبز دارد)...
    او عاشق پرسپوليس و رئال مادريد است، از بازي برزيل هم خوشش مي‌آيد، بهترين بازيكن فعلي ايران را علي كريمي و جهان را رونالدينيو مي‌داند. او بهترين فوتباليست‌هاي تاريخ ايران و جهان را، احمدرضا عابدزاده و مارادونا مي‌داند... بهترين دوست ورزشي‌اش «علي انصاريان» است. بهترين شهر ايران را شيراز و بهترين مقصد براي سفر را شمال مي‌داند... بهترين رنگ از نظر او قرمز است.
    
 
    
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 آبان1385ساعت 16:19  توسط هلیا  | 

این ماه را کلا از بازیگرها  مطلب و عکس میذارم.

امیدوارم خوشتون بیاد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آبان1385ساعت 13:14  توسط هلیا 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آبان1385ساعت 15:26  توسط هلیا  | 

رضا واقعا براي لحظه‌اي تصميم مي‌گيرد شليك كند...
دستش را روي ماشه مي‌گذارد... مي‌گريد... نمي‌تواند شليك كند... ياسمن كه مي‌بيند برادرش قادر به اين كار نيست، دستش را دراز مي‌كند و اسلحه را در چنگ مي گيرد. رضا كه مقصود او را مي‌فهمد، مقاومت مي‌كند و اسلحه را به خواهر نمي‌دهد و مستأصل به خودش دشنام مي‌دهد.
رضا: خدا منو بكشه... تو سرسختي مي‌كردي، من چرا قبول كردم بموني
ياسمن: (بي توجه به حرف‌هاي او) بده رضا .... ولش كن...گفتم ولش كن
رضا با اكراه تسليم شده و اسلحه را رها مي‌كند
اين متن بخشي از فيلمنامه «روز سوم» نوشته مهدي سجاده‌چي است. روايت داستان خواهر و برادري كه براي حراست از شرافت خود تا پاي جان مبارزه مي‌كنند.

رضا:پوریاپورسرخ                              یاسمن:باران کوثری

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آبان1385ساعت 15:18  توسط هلیا  | 

                           مصاحبه با پوریاپورسرخ

     من قابيلم ، رامين هابيل                                                          

اگر ايرادي در بازي ام ديده مي شود ، مردم آن را بهتر مي توانند ببينند. اما خودم فكر مي كنم درباره برخي خصوصيات فيزيكي شايد ايرادهايي به كارم وارد باشد، البته به لحاظ فني. مثلا اين كه شاهين خيلي تكان مي خورد و انرژي مصرف مي كند. شايد از نظر تكنيكي اين همه استفاده از دست و بدن جالب نباشد، ولي فكر مي كنم براي اين آدم چنين حركاتي لازم بود. چون نمونه بيروني اش را ديده بودم و دوست داشتم همه چيز را با واقعيت عيني هماهنگ كنم؛ اما براي كارهاي بعدي مي كوشم چيز هايي كه از شاهين در ذهنم رسوب كرده را فرامش كنم و به فن بيشتر وفادار باشم. راستي چند روز پيش نقدي در نشريه سوش خواندم كه دوست دارم از طريق روزنامه شما پاسخش را بدهم. خواهش مي كنم اين را حتما چاپ كنيد.

نوشته بودند كه شاهين براي مردم بدآموزي دارد، در حالي كه قصه صاحبدلان از قرآن استخراج شده و در همه قصه هاي قرآني آدم هاي خوب و بد در كنار هم مطرح مي شوند.

از طرفي شاهين و رامين به نوعي همان هابيل و قابيل هستند كه مي توانند نماد سياهي و سفيدي هم باشند. از آدمي مانند شاهين نبايد توقع داشته باشيم كه مثلا وقتي مي خواهد يكي را بيرون كند به جاي "گمشو برو بيرون" بگويد" خواهش ميكنم تشريفتان را ببريد" اي كاش بعضي ها اول كار را ببينند ،بعد نقدش كنند كه هم حرف حساب زده باشند و هم زحمت شبانه روزي يك عده آدم را ناديده نگيرند

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آبان1385ساعت 15:11  توسط هلیا  | 

                  اینم عشق من(پوریا پورسرخ)

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آبان1385ساعت 14:36  توسط هلیا  | 

به نظر من میتونم تو این وبلاگ مصاحبه های بازیگرهای موردعلاقه شما رو تو این وبلاگ بذارم.

اگه خوبه تو نظرخواهی نظربدهید.

                                                                         ممنون                     

+ نوشته شده در  شنبه 20 آبان1385ساعت 19:41  توسط هلیا  | 

بچه ها همتونو دوست دارم و این وبلاگ را برای مطالب شما و خودم درست کردم امیدوارم خوشتون بیاد

   اگه نظر بدهید که در این وبلاگ چه کارهایی انجام بدم ممنون میشم.

+ نوشته شده در  جمعه 19 آبان1385ساعت 13:35  توسط هلیا  |